تبليغاتX
Rain over me


Rain over me

یک سبد درد،یک گلدان مرگ و لباسی سفید برای جشنی بزرگ که خواه ناخواه همه به آن دعوت می شویم.

" نیا باران , زمین جای قشنگی نیست! من از اهل زمینم ؛خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی ؛سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد....."

| پنجشنبه دوم تیر 1390| 10:28 | فاطیما و صحرا

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

| شنبه بیست و هفتم اسفند 1390| 22:43 | فاطیما و صحرا

بزن باران براي من
براي اشکهاي همچو بارانم
براي قلب رنجورم
براي جسم بيمارم
براي قصه ي راهم
براي عشق وايمانم
آه اي باران ببار
بر سر دختر تنها
مانده ام
گناهم چيست جز خون دل خوردن
به درد آشنا مردن
و من حيران از دوران
کجا شد عهد ما ياران
کجا شد يار غمخواران
کجا شد مونس دلها
کجا شد نم نم باران
زماني يار هم بوديم
چه بسيار راه پيموده ،همراه هم بوديم
چه شبهايي که ما غمخوار هم بوديم
و اينک
نيست آن شبها و آن راها
نه يار هم نه غمخوار ونه همراهيم
منو تو عمق يک رازيم
سزاوارم به اين دوري
سزاوري به اين دوري ورنجوري
منو تو درد يک جانيم
منو تو مست يک جاميم
منو تو عشق هم بوديم
گمانم جان هم بوديم
تو را من ميپرستيدم نه مانند خدا کمتر
بسيار کمتر زان خداي مهربان آن خالق يکتا
ولي من روح خود را در تو ميديدم
تو ايمان منو عشق منو درمان دردم بودي و افسوس
نبودم عشق وايمانت
هوا تاريک و شب غوغاي بي خواب است
زمين سرد است وشمع بي تاب بي تاب است
دلم تنگ است از از اين اشکها
زمان قهر است با نجما
زمان کوتاه و عمر کوتاهتر
شب،کوتاه و غم کوتاه
چشم بر چشمان مهتاب دوخته
عشق من از هر زمان افروخته
نيستي تا سر به روي شانه هايت
زار همچون ابر گريم
نيستي تا دست سردم را پناه باشي
نگاه خسته ام را بلکه جان باشي
تو رفتي وزمان ايستاده پا بر جا
وشعر،خشکيده بر قافيه اي بي جا
زمان تنگ است وغم افزون بر دوري
نمي آيي سزاوارم به اين دوري؟
زمان کوتاه و عمر کوتاه
شب کوتاه و غم کوتاه..
 
| سه شنبه هشتم آذر 1390| 22:10 | فاطیما و صحرا


چتر هارا بايد بست،
زير باران بايد رفت.
فکر را،خاطره را،زير باران بايد برد.
باهمه مردم شهر،زير باران بايد رفت.
دوست را،زيرباران بايد ديد.
عشق را،زير باران بايد جست.
زير باران بايد بازي کرد.
زير باران بايد چيز نوشت،حرف زد،نيلوفر کاشت
زندگي تر شدن پي درپي،
زندگي آب تني کردن در حوضچه«اکنون»است.
                                                                  «با اندکي تخلص-سهراب-شعر:اهل کاشانم»

«چيني نازک تنهايي من»
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصد هايي است
که خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته خاک.
روي شن ها هم،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است
که صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان،چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي،سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد،مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من.
                                                                              «سهراب»


مينويسم د – ي – د – ا – ر ، تو اگه بي من و دلتنگ مني ، يک به يک فاصله ها را بردار

نظر فراموش نشه...لطفا!

| شنبه هفتم آبان 1390| 20:49 | فاطیما و صحرا

بوی ِ بارن بوی خاک 

دفتر ِ سبز ِ زمین تن شُسته پاک

 رشته های ِ آتشین بر شاخ کوه

 رعد های ِ باشکوه

 ***

 های ِ و هوی ِ طبل ِ طوفان رقص ِ برگ

بارش ِ تُند ِ تگرگ

شیشهً عُمر ِ زمستان دست ِ سنگ

 روز ها رنگین کمان ِ هفت رنگ

**

ای دریغ از من اگر تاکی نرویانم زشعر

 ای دریغ از تو اگر دستی نیفشانی به دشت

 ای دریغ از ما اگر باغی نسازیم از بهار

 ***

 گر نباشی چون بهاران لاله مست

 جام ِ جمشیدت نمی آید به دست

 در زمستان حالیت خواهی شکست

| پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390| 11:19 | فاطیما و صحرا

شبی چون دختری آرام و عاشق

به روی دوش باران گریه کردم

حضور سبز و باران خورده ام را

به آغوش خیالت هدیه کردم

و آن رنگین کمان بعد باران

به دریای نگاهت می تراوید

نگاهم در میان قاب قلبم

به دنبال نگاهت می شتابید

در آن شب تا دم پژواک خورشید

میان کوچه های خیس قلبم

برایت نغمه خواندم مهربانم

ز اوج عشق قلب پر ز دردم

و فریاد زدم از اوج عرفان:

خدایا عاشقی را دوست دارم!

نگاهم مملو احساس و غم بود

خدایا شاعری را دوست دارم

و زان پس در هوای عشق و عرفان

همان شب تا خدا پرواز کردم

برای ژاله های عاشق چشم

همان شب نغمه ای را ساز کردم

در آن دم نغمه ی بارانیم را

نوشتم بر نگاهی عاشقانه

و مهری من زدم از جنس بوسه

به روی آن پیام عارفانه

سپردم نامه ام بر قاصدک ها

که شاید مقصد راهش تو باشی

شود دل نامه ام چون آسمانی

و آن شب تا سحر ماهش تو باشی

دعا می خوانم اکنون رو به باران:

خدایا!قاصدک ها را ببیند

و از سرشاخه های نامه ی من

کمی گلبرگ احساسم بچیند

نگاهت می نگارد ژاله ی عشق

بروی گلبن احساس پاکم

تو در عرشی و همچون حوریانی

من اما هرچه باشم باز،خاکم

تو ای آرام جان خسته ی من

در این پاییز غم ها مرهمم باش

کمی در یاد رویاگون باران

پریز ادم!پناه آخرم باش

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

| چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390| 20:0 | فاطیما و صحرا

 من از بارانی چشم تو می آیم
من از آن جذبه ی نمناک نورانی
من از آن مستی و مستوری لبریز
من از آیینه در آیینه می آیم .
هوای شرجی چشمت
تمام ساحلم را پر نمود از عطر رویاها.
من از آبی ترین رویای باران
باز می آیم.
تو وقتی ناز می باری
من از آهنگ چشمانت
سماعی تا غزل دارم.
من از آهنگ دور آسمانت باز سرشارم
که شاعر میشوم وقتی
نگاهم میکنی و از نگاهت بر دلم آیینه می بارد.
ازآن آیینه در آیینه می بالم.
از آن آیینه در آیینه آغازم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

باران شروع شده و من پشت پنجره

افسانه شکفتن يک دشت خاطره

بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم

هفت شقايق و هفت پرنده يک خاطره شدم

باران هنوز بارش يک ترانه است

چشم هاي خيس شاپرک خسته است

نم نم لطافت و پاکي يک لحظه يک نگاه

باران شروع شده و من پشت پنجره

افسانه شکفتن يک دشت خاطره

بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم

هفت شقايق و هفت پرنده يک خاطره شدم

باران هنوز بارش يک ترانه است

چشم هاي خيس شاپرک خسته است

نم نم لطافت و پاکي يک لحظه يک نگاه

برق شکفتن يک دشت شقايق است

باران شکوه پر کشيدن و رفتن است

در اوج آسمان بي ستاره آتش گرفتن است

نم نم شروع دست نوشته هاي من

روياي عاشقانه لحظه هاي خيس من

هر چه مينويسم انگار خسته است

حرفهايم گذشته از شعر ...قصه است

باران هنوز تمام نشده من شکفته ام

بر روي قطره هاي محبت نشسته ام

 

 

| یکشنبه سی ام مرداد 1390| 1:44 | فاطیما و صحرا

باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابروآب و آسمان جاری
غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی
باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    بذار بارون صورتت رو لمس کنه

بذار بارون دونه هاي خيس نقره ايش رو رو سرت بپاشه

بذار بارون برات يه لالايي آروم بخونه تا بخوابي

بارون توي چاله چوله هاي پياده رو ، آب هاي راکد رو جمع مي کنه

بارون توي جوباي کنار خيابون ، آب هاي روون درست مي کنه

بارون شبا رو سقف خونه ي ما ، آروم آواز مي خونه تا ما خوابمون ببره...

 

 

| دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390| 2:12 | فاطیما و صحرا

باز باران بی ترانه ....
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم ...


من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ....


نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ...
نمی فهمم ....


کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....
نمی دانم ...


نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ...
نمی فهمم ....


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان ...


مادرم افتاد...
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...
نمی دانم...
کجــــای این لجـــــن زیباست....


بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست...


و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

 

Image Detail

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

باران لیلی می کند مرا...درست همانطور که تویی ، معنای باران...انار می رویاندم تا عطر خوش نفسهایت و پاییزم می کند در عطش گرمای تو...
کجایی که با من بخوانی "باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته ، ره می سپارد امشب"کجایی که با هم بخوانیم و زیر صدای دلگیر نفسهایش با هم برقصیم و فریاد بزنیم از درد دوری؟
امشب هوا بارانیست...کجایی که که دلم بهانه میگیرد؟کجایی؟بیا و بمان...ببین سرم سنگین است بی شانه ی تو...نفس در سینه حبس می شود بی سینه ی تو...کجایی که ببینی؟بمان و ببین دلهره های این شبهای تنهایی را...سکوت این دل را بشنو!!!دل هوای تو دارد...
آسمان هم انگار امشب دلتنگ است و تنها...کاش دلم پاره ی ابری می شد و درست مثل آسمان می بارید...
نگاه کن عزیزم...نگاه کن...طرح مهربان دستهایت را به روی دستانم نقاشی کرده ام...برای سر انگشتان خالیم که اگر نبودی سرد نشوند از دوریت...کاش می شد برای معصومیت چشمانت شاعر بشوم...کاش میشد از مهر چشمانت عکس بگیرم و تمام دیوارهای شهر را پر کنم از عکسهای کسی که میشناسمش...کسی که ظهور می کند هر از گاهی در کنج تنهاییم و رنگین کمان می شود بعد از باران...
باران می بارد ...صدایش را نمی شنوی؟تو قول دادی با من بمانی؟پس کجایی در این شب بی ستاره؟روبان آبی موهایم را باز کردم به انتظار آن لحظه که بیایی و دوباره ببندی برایم...آخر تو از عطر موهایم میگفتی...یادت هست؟ ...
بیا بهار من...بیا باران من...بیا که به انتظار نشسته ام آمدنت را...بیا ببین از عشقت شوریده ترین شوریدگان شده ام... بیا و ببین بارش باران مرا به کرانه های عشقت می برد...لغزش اشک هایم را زیر باران نخواهی دید...پس من هم با باران می بارم...
بیا که باز هم باران می بارد..."باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب..."

 

 

| چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390| 20:12 | فاطیما و صحرا

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف  باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك  پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي  پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انارستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

| شنبه پانزدهم مرداد 1390| 16:1 | فاطیما و صحرا